close
تبلیغات در اینترنت
داستان شما می توانید

تبلیغات

تبلیغات شما در اینجا

جستجوگر

صفحات جداگانه

آمارگیر

  • :: آمار مطالب
  • کل مطالب : 28
  • کل نظرات : 0
  • :: آمار کاربران
  • افراد آنلاين : 2
  • تعداد اعضا : 1
  • :: آمار بازديد
  • بازديد امروز : 43
  • بازديد ديروز : 21
  • بازديد کننده امروز : 13
  • بازديد کننده ديروز : 19
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل ديروز: 0
  • بازديد هفته : 91
  • بازديد ماه : 793
  • بازديد سال : 2,760
  • بازديد کلي : 244,199
  • :: اطلاعات شما
  • آي پي : 54.157.61.68
  • مرورگر :
  • سيستم عامل :


پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
.
.
.
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند.
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
.
.
.
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود
.
.
.
نتیجه اخلاقی:حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید.فقط بايد خواست و جذب كرد!!!!!!!!

به کانال تلگرام مجله اردیز بپیوندید !

به کانال تلگرام مجله اردیز بپیوندید !

ارسال نظر

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

نظرات ارسال شده

ممکن است به این موارد نیز علاقه مند باشید: